X
تبلیغات
عاشق کردن شخص مورد نظرتان

عاشق کردن شخص مورد نظرتان

******تنهایی******

re

امشب اومدم بد از مدت ها تو وبم


ای یادش بخیر چه دورانی داشتم اون موقع نمیتونم بگم غمگین بود

کنار دوستان یه چهار خط حرف مزدیم


امیدوارم همه خوب باشن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/19ساعت 6:0 قبل از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

تنهایی

سلام بعضی از دوستان خوب گفتن که آپ کنم

میدونید نه اینکه حوصله شو نداشته باشم

دیگه نمیتونم بنویسم

اومدم رو دیوار هرکی یادگاری بنویسم ولی دیوارش کاذب بود حتی از نزدیکترین کسایی که کنارم هستن(پدر و مادرم)

نمیدونم شاید جای این حرفا اینجا نباشه شاید اما دیگه چیزی واسم مهم نیست

همین

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/16ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

تنهایی

تنهایی همیشه برندست

       همیشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

سلام بچه ها امشب بد از تقربیا 1 سال اومدم سری زدم به وبم وقتی کامنت های خصوصی رو خوندم تمام یاد اون روزا که آپ میکردم افتادم کلی گریه کردم امیدوارم که همیشه همتون خوب و عالی باشید مخصوصا بهترین کسی که همیشه کنارم بوده وهست خواهر عزیزم مهناز همتونو دوست دارم خدافظ شاید واسه همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/17ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

سسسسسسسسسسسسلام

  باز اومدم که مهمون دلتون باشم

  باز اومدم که تنهایی هامو باهاتون قسمت کنم

     یه مدت بود نبودم یکم حالم بد بود نتونستم آپ کنم

 اما حال اومدم بترکونم

 منتظر همتونم *******

http://2.aria2music6.com/Single/89/Mordad/18/Tataloo.Rezaya.Tomeh.2AFM%20-%20Eyvall%20%5B128%5D.mp3
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/02ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

****ولنتاین*****

پشت پنجره ايستاده بود.مثل هميشه غمگين و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه ميکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهني ديده ميشد.ولي ذهنش دوردست ها رامي کاويد.روي شيشهء بخار گرفته دو چشم نقش ميگرفتند و محو ميشدند.بخار روي شيشه ونوس را به ياد خاطراتش مي انداخت. خاطراتي اگرچه غم انگيز ولي شيرين و فراموش نشدني.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!! شده بود يک طرفه و تو خالي.عقيده اش اين بود که عشق بايد دو طرفه باشه تا جون بگيره و به اوج برسه.واسه همين هميشه از به ياد آوردن مسيح ته دلش يه لبخند کوچولو ميزد.چون به اون چيزي که ميخواستش رسيده بود.دستشو دراز کرد تا روي شيشه بنويسه:"دوست دارم مسيح هر جا که هستي و خواهي بود." باز به يادش افتاد.مسيح هم روي بخار نوشته بود "دوست دارم". يه بغض عميق که خيلي وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا ميزد تا به اشک تبديل بشه.مثل هميشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا يه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شايد گرم بشه.نوک انگشتاش يخ زده بود مثل هميشه. بازم ياد مسيح افتاد.هميشه ميگفت:چرا دستات سرده و يخ زده.بازم يه بغض ديگه و.............

مي گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونايي که امشب با هم هستن.همهء پسرای هم سن وسالشو ميديد که با چه ذوقي چيزي ميخرن و کادو پيچش مي کنن.تو دلش يه دنيا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولي چه فايده!!!   ونوس دوسش داشت. عاشقش بود. يعني مي گفت که.....گفته بود ثابت ميکنه.يعني گذشت زمان اينو ثابت ميکنه.

 

ولي............! 

 

ياد يه نوشته افتاد:دل کسي رو به خاطر غرورت نشکن ولي غرورتو واسه کسي که دوسش داري بشکن . با خودش گفت شايد بازم من توقعم زياده يا خيلي مغرورم.ولي نه غرورشو خيلي جاها شکسته بود. يعني ديگه چيزي به عنوان غرور نداشت که بخواد کاريش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز يکيش سرخ و اون يکي سفيد بره پيشش.و بهش تبريک بگه.ولي ميدونست مثل هميشه باهاش سرد رفتار ميشه.شايد هم اصلا" نياد که قرار باشه اتفاقي بيفته!!!ذهنش خيلي مشغول بود چقدر دلش مي خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزي که واسه اولين بار چشاشو ديده بودو.............. اولش با خودش فکر ميکرد که نهايت اين رابطه يا يه دوستيه سادهء يا يه رابطه خواهرو برادري .آخه ونوس ازش کوچولوتر بود.حالا خندش ميگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسي به اون راحتي حرف دلشو بهش نزده بود.همه چيزش براش تازگي داشت.حتي خود خواه بازي هاي بچه گونش که مي خواست ثابت کنه که تو فقط مال مني.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هايي که با هم داشتن(شايد قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت اين خوشي بيشتر از يه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه ونوس پيش اومد که اگه صبوري هاي مسیح نبود اين رابطه خيلي پيش از اينا تموم شده بود.مسیح صبر کرد شايد همه چي درست بشه.همه چي عوض شه.شايد ونوس همون ونوس روزاي اول بشه.ولي اينطور نشد. اينطور نشد که هيچ بدتر هم شد.ده روز پيش دعواشون شد. مثل هميشه سر عقايدشون.ولي اينبار خيلي جدي.با اينکه مسیح نميخواست ولي.......ونوس گفته بود ديگه زنگ نزن. يعني تموم.ديگه تحملش تموم شده بود.شايد مسیح آدم صبوري نبودو شايد اگه بيشتر از اين صبر ميکرد يه اتفاق خوب مي افتاد....... يه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خيس شده بود.مثل اينکه گلوش ديگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بي حس.شايد به يه دست ديگه نياز داشت. ولي حيف...........ته دلش دوباره خنديد. بازم گریه کردم

 ***امیدوام همه ی عاشقا فردا کنار عشقشون باشن

 من نیستم اما خوب می فهمم که چه حس بدی

که آدم تو این روز کنار عشقش نباشه

 (***ولنتایین مبارک***)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

تو کجا بودی

تو کجا بودی؟

          

آن زمان که به آسمان چشم انداخته بودم و از میان این همه
 
ستارگان آسمان به دنبال تو بودم که یک لحظه
 
به من چشمک بزنی و مرا بیش
 
از بیش عاشق خودت کنی ، تو کجا بودی؟

آن زمان که دلتنگ تو بودم ، منتظر شنیدن صدای مهربان تو بودم ،
 
تک تک ثانیه ها را میشمردم و در تب و تاب دیدار
 
با تو بودم ، تو کجا بودی؟ آن زمان که دلم گرفته بود ،
 
با خود درد دل میکردم ، اشک میریختم
 
و در حسرت دیدن تو بودم تو کجا بودی؟

آن زمان که دستانم را به آسمان برده بودم و تو را دعا میکردم
تو کجا بودی؟

تو کجا بودی که ندانستی من کجا هستم؟

یک لحظه هم از فکر و یاد تو دور نیستم!

تو کجا بودی که ببینی این مرد مجنون در این دنیای
 
دور چگونه در پی تو شب و روز به انتظارت

نشسته است ، خسته است ، شکسته است!

در آن زمان تو با یار دگر بودی و من نیز دلم را به تو خوش کرده بودم
 
که آری کسی هست که تنها مرا دوست میدارد !

اما افسوس
افسوس که در آن زمان تو در آغوش یار دیگری بودی
.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 3:38 قبل از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

     سلام به دوستان امروز

  شعری رو که خودم گفتم براتون گذاشتم

      امیدوارم خوشتون بیاد....


              

آخ تنهایی تو با من چه کردی

آخ تنهایی تو ضره ضره وجودم را خراب ساختی

تو بادردهایت دلم رابه درد آوردی

تو با تحملت صبرم را تمام کردی

تو با اشک هایت غم بر دلم نهادی

تو با تنها گفتنت دلم را تنها کردی

           آخ تنهایی...

  تو با وجودت هستیم را خراب ساختی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

توبهتریمن منی

تو بهترين مني
من ماه را ميليون ها بار بوسيده ام
در آسمان با ستاره ها رقصيده ام
آفتاب را در روزهاي باراني لمس كرده ام
عطر رزهاي صورتي را هزاران بار احساس كرده ام
اقيانوسي را ديده ام كه آتش را عاشق خود ساخت
هم آغوشي شقايق هاي سوخته را ديده ام
اما هنوز ...
اما هنوز كسي را نديده ام كه به اندازه تو من را شگفت زده و مبهوت بكند
تو مرا از خود بي خود ساختي
تو پرشورترين لحظات را براي من آوردي
عزيزم ، به اين دليل است كه بهترين مني
عزيزم، به اين دليل است كه مثل هيچكس نيستي


یه خط از من عاشق):
(اینو به همه ی عاشق ها میگم چه دخترید چه پسر
_اگه عاشقید و حس میکنید که معشوقتون داره ناز میکنه
_یا حتی دوستتون نداره
_وهمه ی کاراتون بی نتیجه میمونه برید بهش التماس کنید
_که به حرفاتون گوش کنه
_برید التماس کنید که خوب فکر کنه
_شاید بتونه گوشه ای از خیالش به شما فکر کنه
_شاید بعضی ها احساس غرور کنن (مخصوصا" خانم ها)
_بگن که حتی اگه عاشقمون باشه واگه یه روزباهم ازدواج کنیم
_همش تو سرمون بزنن
_اما این درصد کمه.
_حتی اگه گهگاهی همچین حرفی زده بشه
_بهتر از اینه که آدم با غرورش تاآخرعمر
تنها باشه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

چندخط از خودم

سلام به دوستای عزیزم

امروز تصمیم گرفتم چندتا ازاشعرهای خودم رو بذارم تو وبم:

شایدزیادخوشتون نیاد

امابه خوندنش می آرزه:

 

آخه بی وفا مگه چی میشد دوستم داشته باشی

آخه بی وفا مگه چی میشد واسه یه بار بهم بگی دوستت دارم

آخه بی وفا حالا اومدی که دیگه چیزی برام نمونده

حالااومدی که دیگه جونی ندارم

توی اون روزا که اشک میریختم کجا بودی

 دلمو شکستی رفتی

 

                                              (خدانگهدار)

 

مگه قرارنبود واسه دلم مرحم باشی

مگه قرارنبود دوستم داشته باشی

مگه قرار نبود با هرنفست اسم من باشه

یه روزی که خیلی دوستم داشتی

پس چرا رفتی و تنهام گذاشتی...

 

(یه خط از من عاشق):

(اینو به همه ی عاشق ها میگم چه دخترید چه پسر

_اگه عاشقید و حس میکنید که معشوقتون داره ناز میکنه

_یا حتی دوستتون نداره

_وهمه ی کاراتون بی نتیجه میمونه برید بهش التماس کنید

_که به حرفاتون گوش کنه

_برید التماس کنید که خوب فکر کنه

_شاید بتونه گوشه ای از خیالش به شما فکر کنه

_شاید بعضی ها احساس غرور کنن (مخصوصا" خانم ها)

_بگن که حتی اگه عاشقمون باشه واگه یه روزباهم ازدواج کنیم

_همش تو سرمون بزنن

_اما این درصد کمه.

_حتی اگه گهگاهی همچین حرفی زده بشه

_بهتر از اینه که آدم با غرورش تاآخرعمر

                       تنها باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

ولنتاین

وقتی دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست من را دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد من آغاز شدم

وچه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی  کردن

مثل تنها مردن

ولنتاین به جمع عاشق ها مبارک

       


+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است :

 گفت 2 بخش است کودکي و پيري . گفتم : پس جواني چه شد .

 گفت : با عشق سوخت ... با بي وفايي ساخت ... با جدايي مرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

بزرگترين گناه : سکوت،

 

بزرگترين شجاعت :دوست داشتن،

 

بزرگترین بار.يار،

 

بزرگترين بلا : فريب ،

 

بزرگترين اسرار : صداقت،

 

بزرگترين افتخار : عاشق شدن


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  | 

وقتی که بودی

وقتی که بودی ...

  وقتی که بودی ...   افتاب تو اسمون بود

وقتی که بودی ...   دلم اروم تر از این بود

 وقتی که بودی ...   دستهام باهات بود

  وقتی که بودی ...   نگاهم برات بود

وقتی که بودی ... چشمام برات بود

وقتی که بودی ... روزام روشن بود

وقتی که بودی ...   یکی باهام بود

وقتی که بودی ...   لبخند باهام بود

 

اما... 

 وقتی نیستی ...

وقتی نیستی ...    اسمون دلم ابریه

وقتی نیستی ...   دستام به باده

وقتی نیستی ...    چشام پر اشکه

وقتی نیستی ...   نگاهم سوی بن بسته

 وقتی نیستی ...  دلم اسیر طوفانه

وقتی نیستی ...    سرم رو شونه هامه

     وقتی که نیستی............

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط میلاد(M_N)مدیر  |